وزارت ارشاد طي بيانيه اي
شعر اتل متل توتوله را به دلايل زير
غير مجاز خواند :
۱- وجود کلمه توتوله و پستون و تحريک اذهان کودکان
۲- استفاده از کشور هندوستان
۳- استفاده از زن کردي
۴- ترويج بي حجابي
و اما شعر به گونه زير سانسور
(ببخشيد اصلاح)
گرديد :
اتل متل زباله
گاو قلي باهاله
هم شير داره هم آستين
شيرشو بردن فلسطين
بگير يک زن راستين
اسمشو بذار حکيمه
که چادرش ضخيمه !
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 1:47 توسط انک/ نوه سی ام
|
بعدمرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسرگوروکفن آزار دهيد
نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجاردهيد
به که هر عضومرا ازپس مرگم به کسي
کش بدان عضوبود حاجت بسياردهيد
اين دوچشمان قري را به فلان چشم چران
که دگرخوب دو چشمش نکندکاردهيد
وين زبان را که خداوندزبان بازي بود
به نماينده لال از پي گفتاردهيد
کله ام را که همه عمرپرازگچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکاردهيد
وين دل سنگ مراهم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد
کليه ام را به فلان رند عرق خوارکه شده است
ازعرق کليه او پاک لت و پاردهيد
ريه ام را به جواني که زدود و دم بنز
درجواني ريه او شده بيماردهيد
چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است
معده ام را به فلان مردشکمخوار دهيد
گرسرسفره خورد فاطمه بي دندان غم
به که دندان مرا نيز به آن ياردهيد
تا مگربند به چيزي شده باشد دستش
فتق بندم ببريد و به طلبکاردهيد
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 13:33 توسط انک/ نوه سی ام
|

سین ساغر بس بود ما را در این نوروز روز
گو نباشد هفت سین رندان درد آشام را
قاآنی

+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 12:21 توسط شمبلیله / نوه بیست و ششم
|
قلم چه خونها خورده است تا رنج مردم را بر کاغذ آورده است.اما
اگر دستي را ببندي بي هنر مي ماند و اين گناه آن دست نيست
گنهکار کسيست که تمرين بستن کرده
و شايد اين انگيزه نوشتنم باشد
همچون بوتيماري در لجه سياهي ها آسيمه سر نشسته ام و صدايي نيست جز ساز کج کوک سکوت
چه بگويم درباره اين دروغ بزرگ که حقيقت است
در بازار ارزان مي فروشند اگر خريداري
.بدل را به سوگندي اصل مي دهند و دروغ را راست
چه بگويم؟
سخن از زبان لالي گفته مي شود و کري مي شنود و کوري مي نويسد
فرق آنکه حقيقت را نمي بيند با آنکه چشمش را بر حقيقت بسته چيست؟
کسي دوستدار حقيقت نيست و همه دوستدار مصلحتند
براي هر آرزوي نيافته بخشي از وجود خويش را دادم
مرا از ميان برداريد که در جهان بي خرد سخن از خرد و با مردم بي مهر از مهر سخن مي گويم
دنيا به دست اوباش است و نيکان به گناه لياقت مي ميرند
خداوند مرا به دنيا آورد ولي خاموشيست که تا کنون زنده ام نگه داشته
دروغ مرا رهاند و راست آتشم زد
شايد نسبت به خودم آنقدر گناهکار هستم که اينگونه خود را رنج مي دهم
و شايد لازمه خورد شدن احساس يک انسان اين است که مدت زيادي رنج بکشد
دروغ را من اختراع نکردم
دروغ در يک جامعه طبقاتي متولد شده و ما هنگامي که
به دنيا مي آييم آن را همراه خودمان داريم
خصيصه چيزي جز محصول محيط نيست
من نمي خواستم آدمي که فعلاً هستم باشم
نه
چيزي را ثابت نگه نمي دارم ولش مي کنم برود
من به دست آنهايي طرد شدم که زماني اميدم بودند
و اکنون ميان دو شهرم
يکي هيچ از من نمي داند و ديگري مرا نمي شناسد
چنان به فراموشي رسيده ام که از هويت خودم اطمينان ندارم
و اين من رنگ مي بازد و عاقبت خاموش مي شود ولي با اين همه آگاهي
باقي مي ماند
بايد خود
خويشتن را قانع کنم
هيچ نشانه اي از خارج مرا مدد نخواهد کرد
براي دست به کار شدن نيازي به اميد نيست
به جز عمل به به چيزي نبايد اميد داشت
بشر وجود ندارد مگر در حدي که طرح هاي خود را تحقيق بخشد
وسوسه اين است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:36 توسط انک/ نوه سی ام
|
1:
عمه مرد
ولي اين مرگ با خيلي از مرگا فرق داشت
هنوز نون و پنير آويزون توي دهن مچاله شدش يادمه
و لگن پر از شاشي که ديگه جزئي از زندگيش شده بود
اون کِرم مسخره زرد رنگ که شب و روز به همه جاش مي ماليد به اميد اينکه
يه روزي يا علي بگه و ازجاش بلندشه
اون مهر و تسبيح و جا نماز
که هميشه روي پاهاش پهن بود و در حالي که کونش به طرف قبله بود
بهش خيره ميشد و زير لب چيزي مي گفت
شايد قِبلش دردي بود که سالها باهاش زندگي کرد
هر چي بود
عمه مرد
واين مرگ با خيلي از مرگا فرق داشت
تو نمي دوني که چه قدر اون شب هواي خونمون سرد شده بود
عمه گرميرو با خودش برد
تو نمي دوني که چه وحشتي توي چشماش بود
حتي نمي دوني که چقدر سخت بود که چشماي يه آدم مرده رو ببندي
سراسيمه دستمال اوردم و دهنشو پاک کردم
لباسشو مرتب کردم
حتي براي آخرين بار لگنشو خالي کردم
رفتم پايين جسدش
مچ پاهاشو گرفتم کشيدمش به سمت پايين
دستاشو گذاشتم روي شکمش
روسريشو محکم بستم
پتوشو تا نيمه کشيدم روش
اطراف تشکشو جارو کشيدم
نشستم کنارش
عمه چيزي بگو
مردي؟
يا دارم هذيون ميگم؟
( صداي زنگ در)
ها؟
کيه؟
منم باز کن
مامان عمه گلابتون مرد
راست ميگي؟!
(سکوت)
......................................
2:
همه چيز مثل ده سال پيشه
مامان داره اون چمدون شکلاتي رو روي زمين همراه خودش ميکشه
وسايل توشم هنوز همون عکس رضاي خدا بيامرز و کفنو وچندتا آلبوم قديميه
نرو عمه
زوده
مي خوام چار هفت يازده بازي کنيم
مي خوام بازم باهات قليون بکشم
مي خوام بازم بهم بيست تومن بدي و بگي برو براي همه بستني و نوشابه بگير
غافل از اينکه با بيست تومن حتي نميشه يه آب نبات خريد
ولي توروخدا وقتي بر مي گردم بهم نگو کو بقيش؟
اين خيلي کونمو ميسوزونه
خيلي دلم مي خوات بدونم که کجاي زمان مردي
کجا همه چيتو باختي
چرا زمين گير شدي؟
چه اتفاقي افتاد؟
حيف
تو توي زندگيمون خيلي کمک کردي
من اينو تازه ميفهمم
اي کاش بيشتر زير بغلتو گرفته بودم
اي کاش احساس بهتري بهت داده بودم
مي شنوي ؟
با توام عمه
مگه مردي؟
(صداي زنگ تلفن)
ها؟
کيه؟
آقا عمه مرد
ولي اين مرگ با همه مرگا فرق داشت
مي دونم آقا!
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 23:54 توسط انک/ نوه سی ام
|
سالها ست که از فوت پدربزرگ عزیزمان میگذرد. نمیدانم به یاد دارید یا نه؟ اما من لحظه مرگ آن بزرگ را هنوز به خاطر دارم. کودکی هفت ساله و یا شاید هم کودکتر بودم. ... اتاق مزدک بود. رو به آسمان خوابیده بود. دختران و عروسهایش بالای سرش ضجه میزدند ؛ اگر چه هنوز نمرده بود. ...هیچگاه این صحنه از روبروی چشمانم محو نمی شود. اولین و آخرین مرگی که به چشم دیده ام. ... حکمتش چه بود؟ چرا یکباره به سمت اتاق مزدک کشیده شدم؟ از صدای جیغ عمه ها یا گریه های شور مادر و زنعموها ؟ و یا که شاید دست تقدیر میخواست مرا در نخستین گام هستی ام با انتهای راه آشنا کند؟ ... بالای سرش رسیدم . دقیقه ی آخر حیاتش . دورتا دورش را گرفته بودند. چشمهایش ... چشمهایش را هیچگاه فراموش نمیکنم. چشمهایش رو به آسمان به نقطه ای دور اما نزدیک خیره شده بود. خیره به کجا مینگریست؟… سرش را از روی بالشت بلند کرد. آخرین دم را از هوای زمین سر کشیده بود. دهانش باز بود. نه که در طلب گرفتن دم دیگری باشد ؛ که انگار رازی در گلویش مانده بود. چه میخواست بگوید؟ در این دم واپسین چه دیده بود؟ دو یا سه بار؟ درست یادم نیست ؛ اما چند بار در طلب دمی دیگر تلاش بازدمش بیهوده ماند. ... رازبزرگی که گفته نشد ؛ چشم خیره ای که بسته شد ؛ دم غریبی که باز دم نشد و سر نجیبی که به خاک در نشست. ...
جیغها کر کننده بود. به سرعت از اتاق بیرون آمدم. هنوز نمیدانستم چه اتفاقی رخ داده؟ گیج بودم و منگ. معنای مرگ هنوز برایم غریبه بود. عمه حاج بی بی از اتاق بیرون آمد. دیگر جیغ نمیکشید. به عموعلی لبخندی زد و گفت : بابا مرد.
بر سنگ مزارش شعری از او نوشتند:
هزار سال دگر ای مجاهدا از نو
اگر روی نشینی به تخت کیخسرو
به یک دقیقه جان کندنش نمیارزد.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:4 توسط شمبلیله / نوه بیست و ششم
|